من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
خانه و خاک و خدا داشت ،تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با ماه کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسه باور می چید
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود و با فاصله ها نسبت داشت
دلش از زمزمهءنور عطش می بارید
ریشه در ماه ولی روی زمین می جوشید
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پر طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجره روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش حلقه به دریا می زد
بنویسید به قانون عطش آب نداد
و دل کودک احساسش را تاب نداد
سرد و سرمازده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیات پیر آمده بود
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفه عشق کمی مسئله داشت
من که رفتم بنویسید ..................
نوشته شده توسط l2eza در جمعه 17 تیر1390 ساعت 10:50 قبل از ظهر موضوع اشعار زيبا | لینک ثابت
چقدردست تو با دست من محبت كرد
و انحناي لبت بوسه رارعايت كرد
من ازتو با شب باران و بيشه ها گفتم
وهركه ازتوشنيد ازبهارصحبت كرد
كتابِ چشم مراخط به خط بخوان خانم
كه تابِ موي تو را موبمو روايت كرد
سرودن ازتوشبيه نوشتن وحي است
وآيه آيه تو را ميشود تلاوت كرد
اَلَم تَري ، كه غزل كيف ميكند باتو
تنت ارم شد و من را بباغ دعوت كرد
وَ تن ، تنت ، كه وطن شد غزل مطنطن شد
وَرقص شد وَتَتَن تَنتَنانه حركت كرد
بسمت عطرتو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو بتو قامت كه بست ، نيت كرد
منم مسافرچشمت مرا شكسته نخواه
و نيت غزلي در4 ركعت كرد
ركوع كرد وَتسبيح هاش پاره شدند
و مُهر را بسجودي هزار قسمت كرد
قنوت خواند: خدايا! چراعذاب النار؟
كه آتشم بتمام جهان سرايت كرد
و بي عذابترين عشق ، آتشي شد كه
فرشتگان تو را نيزغرق لذت كرد
تشهد: اَشهَدُاَن بوسه ات دوجام شراب
و اَشهَدُ كه لبانم بجام عادت كرد
سلام برتوكه باران بزيرچترتو بود
سلام برتو كه خورشيد هم سلامت كرد
غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنيا مات
سكوت بين منو واژه ها سكونت كرد
وَ تو بلند شدي تا انار بشكوفد
دعاي قلب مرا بوسه ات اجابت كرد
غزل بروي لبت شادمانه ميرقصيد
وهركسي كه شنيد از بهارصحبت كرد
نوشته شده توسط l2eza در جمعه 10 تیر1390 ساعت 6:42 بعد از ظهر موضوع اشعار زيبا | لینک ثابت
خدایا عرض و طول عالمت را / توانی در دل موری کشیدن
تو بتوانی که در یک طرفةالعین / زمین و آسمانی آفریدن
بناها در ازل محکم تو کردی / عُقوبت در رهت باید کشیدن
تفاوت در بنی انس و بنی جان / معیّن گشت در دیدن ندیدن
نهال فتنه در دلها تو کشتی / در آغاز خلایق آفریدن
تو در روز ازل آغاز کردی / عقوبت در ابد بایست دیدن
تو گر خلقت نمودی بهر طاعت / چرا بایست شیطان آفریدن؟
سخن بسیار باشد جرأتم نیست / نفس از ترس نتوانم کشیدن
ندارم اعتقادی یکسر موی / کلام زاهد نادان شنیدن
کلام عارف دانا قبولست / که گوهر از صدف باید خریدن
اگر اصرار آرم ترسم از آن / که غیظ آریّ و نتوانم جهیدن
کنی در کارها گر سختگیری / کمان سخت را نتوان کشیدن
ندانم در قیامت کار چونست / چو در پای حساب خود رسیدن
اگر می خواستی کین ها نپرسم / مرا بایست حیوان آفریدن
اگر در حشر سازم با تو دعوی / زبان را باید از کامم کشیدن؟
اگر آن دم زبان از من نگیری / نیم عاجز من از گفت و شنیدن
و گر گیری زبانم دون عدلست / چرا بایست عدلی آفریدن؟
اگر آن دم خودت باشی محالست / خیالی را ز من باید شنیدن
اگر با غیر خود وا می گذاری / چرا بیهوده ام باید دویدن؟
بفرما تا سوی دوزخ بَرَندم / چه مصرف دارد این گفت و شنیدن؟
ولی بر عدل و بر احسان نزیبد / به جای خویش غیری را گزیدن
نباشد کار عُقبی همچو دنیا / به زور و رشوه نتوان کار دیدن
ولی بر بنده جرمی نیست لازم / تو خود می خواستی اسباب چیدن
هوی را با هوس اُلفَت تو دادی / برای لذت شهوت چشیدن
نمودی تار رگها پر ز شهوت / برای رغبت بیرون کشیدن
شکمها را حریص طعمه کردی / شب و روز از پی نعمت دویدن
تقاضا می کند دایم سگِ نفس / درونم را ز هم خواه دریدن
به گوشم قوت مسموع و سامع / بسازد نغمه ی بربط شنیدن
به جانم رشته ی لهو لعب را / توانم دادی از لذت شنیدن
خدایا! راست گویم فتنه از توست / ولی از ترس نتوانم چخیدن
لب و دندان ترکان ختا را / نبایستی چنین خوب آفریدن
که از دست و لب و دندان ایشان / به دندان دست و لب باید گزیدن
برون آری ز پرده گل رخان را / برای پرده ی مردم دریدن
به ما تو قوّت رفتار دادی / ز دنبال نکو رویان دویدن
تمام عضو با من در تلاشند / ز دام هیچیک نتوان رهیدن
چرا بایست از هول قیامت / چنین تشویشها بر دل کشیدن؟
لب نیرنگ را در جام ابلیس / کند ابلیس تکلیف چشیدن
اگر ریگی به کفش خود نداری / چرا بایست شیطان آفریدن؟
تو فرمایی که شیطان را نباید / کلام پرفسادش را شنیدن
تو در جلد و رگم مأواش دادی / زند چشمک به فعل بد دویدن
اگر خود داده ای در ملک جانم / نباید بر من آزارت رسیدن
مر او را خود ز حبس خود رهاندی / که شد طرّار در ایمان طریدن
به آهو می کنی غغا که بگریز / به تازی هی زنی اندر دویدن
به ما فرمان دهی اندر عبادت / به شیطان در رگ و جانها دویدن
به ما اصرار داری در ره راست / به او در پیچ و تاب ره بریدن
به ذات بی زوالت دون عدلست / به روی دوست دشمن را کشیدن
تو کز درگاه خویشت باز راندی / چرا بایست بر ما ره بریدن؟
تو در اجرای طاعت وعده دادی / بهشت از مزد طاعت آفریدن
ولی آن مزد طاعت با شفاعت / چه منّت از تو می باید کشیدن؟
و گرنه مزد طاعت نیست منّت / به مزدش هر کسی باید رسیدن
کسی کو بایدی یابد مکافات / نیابد فرق بر ما و تو دیدن
اگر نیکم و گر بد خلقت از تست / خلیقی خوب بایست آفریدن
به ما تقصیر خدمت نیست لازم / بَدیم و بَد نبایست آفریدم
اگر بر نیک و بد قدرت بدادی / چرا بر نیک و بد باید رسیدن؟
همین دستی به دامان تو دارم / مروّت نیست دامن پس کشیدن
زمانی نیز از من مستمع شو / ز نقل دیگرم باید چشیدن
شبی در فکر خاطر خفته بودم / طلوع صبح صادق در دمیدن
صدایی آمد از بالا به گوشم / نهادم گوش در راه شنیدن
رسید از عالم غیبم سروشی / که فارغ باش از گفت و شنیدن
به غفّاریم چون اقرار کردی / مترس از ساغر پیشین کشیدن
ازین گفتار بخشیدم گناهت / چه حاجت از بد و نیکت شنیدن
به هر نوع که کس ما را شناسد / بود مُستوجِبِ انعام دیدن
ندارد کس ازین در ناامیدی / به امید خودش باید رسیدن
نوشته شده توسط l2eza در چهارشنبه 18 خرداد1390 ساعت 6:4 قبل از ظهر موضوع اشعار زيبا | لینک ثابت
كسي شماره كند اشك ديده ما را؟
كه قطره قطره تواند شمرد دريا را؟
برفت صبر و تحمل ، نماند طاقت و تاب
كجاست آنكه كند زنده ، مرده دل ها را؟
...
نوشته شده توسط l2eza در پنجشنبه 5 خرداد1390 ساعت 4:6 قبل از ظهر موضوع اشعار زيبا | لینک ثابت
« Thoth »
نوشته شده توسط l2eza در دوشنبه 2 خرداد1390 ساعت 8:43 بعد از ظهر موضوع متن هاي زيبا | لینک ثابت
به نام دل به نام شاهد و مي
به نام تار و تنبور و دف و ني
به نام عاشقان لاابالي
به نام همنشينان خيالي
به نام دست هاي جام بردار
به نام عاشقان رفته بر دار
به نام مجلس بزم شبانه
به نام سرور اين آشيانه ...
خوشا جاني كه مولا در برم داد
به دستي ني به ديگر او دفم داد
خوشا رقصان در آيم من به كويش
ببوسم دست و رخسار نكويش
خوشا آندم كه از او مي نويسم
ز رقص و ذكر ياهو مي نويسم
خوشا با نام مولا باده خوردن
چو درويشان عاشق جان سپردن
به حق باده نوشان مي حلال است
كه مستي افتخاري بي زوال است
به دور اولم ساقي ولي بود
ولي ديدم كه ذكر او علي بود
نوشته شده توسط l2eza در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390 ساعت 10:35 بعد از ظهر موضوع اشعار زيبا | لینک ثابت
آتش عشق مرا نتوان سوخت
که به عشقي ازلي خـو کردم
من به دنياي شما چه، برويـد
من به دنيــــاي
علـــــــي
رو کــــردم
نوشته شده توسط l2eza در دوشنبه 5 اردیبهشت1390 ساعت 0:22 قبل از ظهر موضوع اشعار زيبا | لینک ثابت
تو پس پرده و ما خون جگر میریزیم
وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم
مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما
به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم
باغ فردوس میارای که ما رندان را
سر آن نیست که در دامن حور آویزیم
رنگ زیبایی و زشتی به حقیقت در غیب
چون تو آمیختهای با تو چه رنگ آمیزیم
...
نوشته شده توسط l2eza در جمعه 2 اردیبهشت1390 ساعت 1:47 بعد از ظهر موضوع اشعار زيبا | لینک ثابت
آخر خودم را از گیسوانت دار می زنم
درد بی درمان این حادثه را همه جا جار می زنم!
گمانم سرزمینی بود که بر جبرِ حساب "تسلطی" است...من این "سیاره" را اشتباه آمدم....
من به "معادلات" پناه آوردم ...اینجا که من هستم تا "قعر" دوزخ فاصله ای ندارد!!!!!
معادلات قابل تغییر نیستند...
مجهولات آن زمان که آدم را از درخت سیب به دار آویختند معلوم شدند....
تنها "همگن" بودن معادلات محل جدل است....
خار زیستنِ بی باران در صحرا را آموخته است
سیاوش تاختنِ امن بر آتش را آموخته است
عیسی رقیصدنِ حین مصلوب شدن را آموخته است
اما من خودم را به در و دیواری که وجود ندارد می کوبم....
معادلات من "ناهمگن" است... آنجا که جبرئیل ازسخن گفتن باز افتد چه جای اسرافیل است؟
اول، داستانِ سرگیچه... قلمم تاب ندارد... آخر، قصه ی سردردِ ... این معادله جواب ندارد!
خاطره ای بی معادله...پر از مجهولات بی منطق!
من با "شاید"..."اما"..."اگر"، زار می زنم
معادله ای نا معین...نشدنی...بی حاصل
معنا نشد و تا ابد به پایم زنّار می زنم
نوشته شده توسط l2eza در سه شنبه 30 فروردین1390 ساعت 10:59 بعد از ظهر موضوع متن هاي زيبا | لینک ثابت
عيد شد ساقي بيا در گردش آور جام را
پشت پا زن دور چرخ و گردش ايام را
سين ساغر بس بود اي تُرك ما را روز عيد
گو نباشد هفت سين ، رندان درد آشام را
خلق را بر لب حديث جامه ي نو هست و من
از شراب كهنه ميجويم لبالب جام را
هر كسي شكر نهد بر خوان و برخواند دعا
من ز لعل شكرينت طالبم دشنام را
هر تني را هست سيم و دانه ي گندم به دست
مايلم من دانه ي خال تو سيم اندام را
سير بر خوان است مردم را و من از عمر سير
بي دلارامي كه برده است از دلم آرام را
عود اندر عيد ميسوزند و من نالان چو عود
بي بتي كز خال هندو ره زند اسلام را
يكدگر را خلق ميبوسند و من زين غم هلاك
كز چه بوسد ديگري آن شوخ شيرين كام را
خلق را در سال روزي عيد و من از چهر شاه
عيد دارم سال و ماه و هفته صبح و شام را
نوشته شده توسط l2eza در سه شنبه 2 فروردین1390 ساعت 5:21 قبل از ظهر موضوع اشعار زيبا | لینک ثابت
سلامتی کسایی که از بی پولی عیدی بچشونو میگیرند عیدی میدند به بچه های مهموناشون
سلامتی کسایی که غرورشونو زیر پا میزارن و عیدو بهونه می کنن برای آشتی
سلامتی کسایی که همیشه ته گلوشون بغضه اما به ظاهر شادن
سلامتی کسایی که سال تحویل تنها هستند با یه قاب عکس و گونه های پراز اشکشون
به سلامتي ...
نوشته شده توسط l2eza در دوشنبه 1 فروردین1390 ساعت 9:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من همه شوق پریدن هستم
شوق رفتن به همان قله ی قاف
که شوم سیمرغی، از برای من خویش
با خودم میگویم
فکر پرواز خودش زیبا هست
رهبرم، هدهدی از سوی خداست
من همه فکر به فردا هستم
به همان روز وصال
به همان آزادی، که خدا داند و بس
من در این راه همه امیدم
در نومیدی، در اینجا بسته است
با خودم میگویم
حرف امید، خودش زیبا هست
مقصدم پیش خداست
و رسیدن به خدا
نه وضو میخواهد، نه حجاب از چهره
من سراپا شوقم
شوق پرواز وصال
شوق آزادی تن
شوق دیدار خدا
منه تنها همه ی چشم نیازم به خداست
میروم راه، به امید وصال
و به دیدار خدا
نوشته شده توسط l2eza در شنبه 21 اسفند1389 ساعت 2:7 قبل از ظهر موضوع اشعار زيبا | لینک ثابت
خود را شبى در آينه ديدم، دلم گرفت
از فكر اين كه قد نكشيدم دلم گرفت
از فكر اين كه بال و پرى داشتم ولى
بالاتر از خودم نپريدم، دلم گرفت
از اين كه با تمام پس انداز عمر خود
حتى ستاره اى نخريدم دلم گرفت
كم كم به سطح آينه ام برف مى نشست
دستى بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت
دنبال كودكى كه در آنسوى برف بود
رفتم ولى نرسيدم، دلم گرفت
نقاشى ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه اى نكشيدم دلم گرفت
شاعر كنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبى در آينه ديدم دلم گرفت
نوشته شده توسط l2eza در سه شنبه 26 بهمن1389 ساعت 3:16 بعد از ظهر موضوع اشعار زيبا | لینک ثابت
یوسف عزیز! برای ما خوابی ببین كه جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ما پر از گاوهای لاغر است و خوشههای خشك. پر از مردمانی كه نان بر سر نهادهاند و مرغان از آن میخورند ...
یوسف! ما تعبیر خوابهایمان را نمیدانیم. ما چیزی نمیكاریم. و فردا كه برادرانمان برگردند ماییم و شرمساری و دستهای خالی. ماییم قحط سال وفاداری.
یوسف! تو نیستی تا راه را نشانمان بدهی. ما میرویم و در پس هر گامی چاهی است. دنیا پر از دروغ و پیرهن پاره خونآلود است.
یوسف! قرن هاست كه به چاه افتادهایم و سالیانیست كه كاروانیان به بهایی اندك ما را خریدهاند ...
یوسف! به ما بگو كه چگونه عزیز شویم؟
یوسف! دیریست كه زلیخا فریبمان میدهد. دیریست كه پیرهنمان را میدرد و ما هرگز نگفتهایم، زندان دوست داشتنیتر است از آنچه مرا بدان میخوانند.
یوسف! یعقوب منتظر است. پیرهن ما. اما بوی عشق نمیدهد.
یوسف! برای ما خوابی ببین. جهان بدون رویا میمیرد. رویای گاوهای فربه و خوشههای سبز.
رویایِ ستارهای كه سجده میكند ...
نوشته شده توسط l2eza در جمعه 17 دی1389 ساعت 11:17 بعد از ظهر موضوع متن هاي زيبا | لینک ثابت
رو به بالا و روبه پایین نماز می خواند
رو به چپ و رو به راست رکوع می رفت
به پس و پیش و به زیر و زبر قنوت می خواند
می چرخید و سلام می داد.می رقصید و به سجده می افتد
خداگفت: چه می کنی با این همه شور و با این همه بی پروایی؟
می خواهی به دیگران بگویم چه می کنی، تا بیایند و سنگسارت کنند؟
جوانمرد گفت: تو نیز می خواهی به دیگران بگویم که چقدر مهربانی
وچقدر بخشنده، تا همه بی پروا طغیان کنند؟!
خداگفت: جوانمردا، تو چیزی نگو، من نیز چیزی نخواهم گفت.
جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و جوانمرد رقصید و نام آن چرخیدن و خندیدن و رقصیدن، نماز شد!
نوشته شده توسط l2eza در یکشنبه 5 دی1389 ساعت 8:21 قبل از ظهر موضوع متن هاي زيبا | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم √ همچو منصور خريدار سر دار شدم
چشمی هست انا می بیند و چشمی که جز حق نمی بیند.
فرق است میان این دو
چنان که فرق است میان آن انالحق که منصور را منصور کرد
و آن انا ربکم که فرعون را معدوم
لافتی الا علی ، لا سيف الا ذوالفقار
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
|
فالنامه
|
|
|